۲۰:۱۱ ۱۳۹۴/۱۰/۱۲
سرمست شد نگارم , بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش , پیچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو , گه می فتد از آن سو
آن کس که مست گردد , خود این بُوَد نشانش
چشمش بلای مستان , ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شَحنگانش
ای عشق الَله الَله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش , درکِش در این میانش
اندیشه ای که آید در دل , ز یار گوید
جان بر سرش فشانم , پر زر کنم دهانش
آن رویِ گلستانش وان بلبل بیانش
وان شیوه هاش یا رب , تا با کیست آنش
این صورتش بهانه ست , او نور آسمانست
بگذر ز نقش و صورت , جانش خوشست جانش
دی را بهار بخشد , شب را نهار بخشد
پس این جهانِ مرده زنده ست از آن جهانش