۲۲:۰۱ ۱۳۹۴/۱۰/۲۲
امشــــب از رویای تو خوابم نمیگیرد چرا
زخمی عشقت شدم این دل نمی میرد چرا
خواب در چشمم نمی آید مگر من مرده ام
زهر شیرینی ز چشمان قشنگت خورده ام
این تن فرسوده ام دیگر ندارد طاقـــــتی
خواهشی دارم ز تو بنشین کنارم ساعتی
عقده ها دارم به دل حرف دلم را گوش کن
آتش این عشق جانسوز دلم خاموش کـــــن
من شدم دیوانه ی رویت ، چه با من می کنی
در بدر افتاده در کویت ، چه با من می کنی
لحظه ای با من مدارا کن ، درون خواب من
تا ببینی آتشِ این سینه و این تاب مـــــن
روزگـــــار و عمـــــر مــن تا کی بماند در سراب
دل خوشم اما به این عشقی که دارم من به خواب