۲۲:۲۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۲
در خزان زندگی گویا بهارم می رسد
این دل سرگشته ام جانا نگارم می رسد
از خزان پرسیده ام یارا بهاران را چه شد
گفته بودی تا نمردم عشق جانم می رسد
من زبویش بی قرارم کی رسد آرام جان
بازی آن ابروانش روح وجانم می رسد
این زمستان کی رود بینم رخ زیبای او
غرق در ماتم شدم چشم انتظارم می رسد
تیشه خونبار پائیزان مرا افکنده است
بوی عطر آن بهاران هر دما دم می رسد
چشم من در این فراقت چون زلیخا بسته شد
انتظارم سر رسید آن نور چشمم می رسد
شاعر دیوانه.