۲۳:۳۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۲
دیگر چه بگوییم ز حالی که نداریم
از بوسه ی معشوق خیالی که نداریم
لب تشنه رسیدیم لب چشمه و خوردیم
آب از دهن تنگ سفالی که نداریم
تا اوج گرفتیم و به پرواز رسیدیم
شرمنده شدیم از پر و بالی که نداریم
خوب است که حال بد ما بدتر از این نیست
تنها خوشی ماست زوالی که نداریم
آن سنگ تر از سنگ ...دلی است که داری
این تنگ تر از تنگ ...مجالی که نداریم
چندیست که ما نان و نمک تازه نکردیم
بنشین سر این سفره ی خالی که نداریم
هرچند غزل صحنه ی لجبازی ما شد
در زندگی خویش جدالی که نداریم.