۱۱:۲۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نوميدی و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتی يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيی
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت