۱۱:۳۱ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
شده پنهان غم عشق تو بصحرای دلم
شده بس خون زجفا دردل رسوای
دلم
جزسر شاخهء مهرت نشدم خانه گزید
هرخم موی تو شد منزل ومأوای دلم
هرگزم روی تو ازمنظر چشمم
نرود
شده تنها رخ تو میل و تمنای دلم
عشق تو موجب یک زلزله شد در دل من
چو بلززید همه ویرانه شداجزای دلم
زسر کوی تو رفتن نشود بی دل
و سر
شده خون سر بسر بستر دریای دلم
نشودفارغ از آن چشم سیاه تودلم
چه کنم باسرسودائی وبلوای دلم
گفته اند عالم دیگر بود و محشر
خلق
نشود گوشه ای از محشرکبرای دلم
چون،،مراد،،عاشق روی تو کجا گشته کسی
خود ببین بر سرتو یکسره دعوای دلم
شاعر : محمد مرادی پور