۱۳:۰۲ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
«دیدی آنشب از غمت کاخی زشعرم ساختم»
«تانشستم روبرویت خال دل انداختم»
چشم تو برخال دستم،چشم من برخال لب
آس دل را روی بی بی، بی گدار انداختم
خوانده بودی دست من را تو زقاب آینه
بیخبر ازقصد تودل رابزیر پای خشت انداختم
آنشب اما، بردی از من این قمار دین ودل
این گنه برتو نگیرم ،دل به خالت باختم