۱۳:۳۹ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
هرکجا دیدی غزل با درد پیدا میشود
رد پای خسته یک مرد پیدا میشود
تا که میآید کمی خورشیدطنازی کند
این زمستان با دو دست سرد پیدا میشود
در بهاران هم ز اقبال دل بیچاره ام
باز هم فصلی به رنگ زرد پیدا میشود
خاطرات دلبری را که ندیدم لحظه ای
آنهمه جور و جفاها کرد پیدا میشود
ناگهان در اوج خوشبختی یکی نا مهربان
کاین بلا را بر سرم آورد پیدا میشود