۲۲:۳۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
شده تا نيمه ي شب در بزني ، وا نکنند؟
يا دري را شده با سر بزني ، وا نکنند؟!
پشت در ، بيد بلرزي و به جايي برسي
که تهِ فاجعه پرپر بزني ، وا نکنند؟!
روي يک پله ، درِ خانهي بيفرجامي
بتپي، قلب کبوتر بزني ، وا نکنند؟!
تو بداني که يکي هست که بيطاقت توست
باز تا طاقت آخر بزني ، وا نکنند؟!
خندهاي کردم و گفتم : دل من! گريه نکن
تو اگر صد شب ديگر بزني ، وا نکنند!
اين در بسته ، عزيز دل من! بسته به توست
شده باور کني و در بزني ، وا نکنند؟!