۱۱:۳۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴
خنده ی خشکی به لب دارم ولی بارانی ام
ظاهری آرام دارد باطن طوفانی ام
مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند
خود ولی در دستهای دیگران زندانی ام
بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم
سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی ام
می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع
هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانی ام
هیچ دانایی فریب چشم هایت را نخورد
عاقبت کاری به دستم می دهد نادانی ام .