۱۲:۵۹ ۱۳۹۴/۱۰/۲۶
نیمه شب آمدخیالت،نیمه جانم راگرفت
ابردلتنگی دوباره آسمانم راگرفت
تادلم درکوی نومیدی برایت میسرود
لکنتی آمدزبان بی زبانم راگرفت
درمیان خاطراتت دروداع آخرین
قطره قطره اشک آمد دیدگانم راگرفت
عمرمن سرمیرودباحرمت آغوش تو
بانبودت مهربان دنیاامانم راگرفت
زندگی بامن چه بازیهای پنهانی نکرد
بس که تابم دادصبرآستانم را گرفت
تاسفررفتی ،گناه غم میان باورم
دینم وایمانم ویکسرجهانم راگرفت
شانه های مهربانت رابیاور خوب من
گریه های لعنتی تاب وتوانم راگرفت