۲۳:۳۴ ۱۳۹۴/۱۰/۲۶
نه شبم هست و نه روز و نه قرارِ دگرم
رفتی و فاصله ها با من حیران گفتند
قصه ای را که ندانستم و آمد به سرم
مثل یک تکه ی سرگشته ی افتاده به موج
من در اندیشه ی بی ساحل تو غوطه ورم
رَسم این است که من ناز کنم تا تو نیاز
منِ لیلا ز تو مجنون تر و دیوانه ترم
اندکی گفتم و این قصه دراز است هنوز
که شب عشق تو را نیست هوای سَحَرم