۰۹:۴۹ ۱۳۹۴/۱۰/۲۷
آسمان ابری است... از آفاق چشمانم بپرس
ابر بارانی است... از اشک چو بارانم بپرس
کشتی ِ دل در کف ِ امواج غم خواهد شکست
نکته را از سینۀ سرشار طوفانم بپرس
در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست
آنچه را می گویم از آیینۀ جانم بپرس
آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم
گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس
در شب هجر تو می سوزد چراغ هستی ام
آتش ِ جان مرا از شعر سوزانم بپرس
جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت
باری از او گر نپرسی... از شبستانم بپرس
چون شفق از گریه چشمانم به موج خون نشست
چند و چون را اینک از آفاق چشمانم بپرس
حسين منزوى