۰۹:۵۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۷
بخت آیینه ندارم که درو می نگری
خاک بازار نَیَرزم که برو می گذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بیخبری
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهمِ من آید تو از آن خوبتری
بُرقَع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که بهر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری
دیده ای را که بدیدار تو دل می نرود
هیچ علٌت نتوان گفت بجز بی بصری
گفتم از دستِ غمت سر بجهان در بنهم
نتوانم ، که بهر جا روم در نظری
هر چه در وصف تو گویند بنیکویی هست
عیبت آنست که هر روز بطبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری✨✨✨✨✨