۱۸:۱۹ ۱۳۹۴/۱۰/۳۰
تا تو هستی تمام هستی من!
عشق را بی بهانه می خواهم
چون زلیخا عزیز مصرَم را،
عاشق ام عاشقانه می خواهم
لحظاتی که با تو می گذرد ،
لحظات نشاط احساس است
خلوتی با حضور دلخواه ام ،
بی حضور زمانه می خواهم
مرگ! همزاد شاعری تنهاست،
ای مسیحا بهار آوردی
من تو را ای سروش بیداری،
جاودان جاودانه می خواهم
در نگاه بلند پروازت،
پر گرفته ضمیر و احساسم
دلفریبی چشم های تو را،
در نقوش شبانه می خواهم
ای عروج هزار دفتر شعر،
در هبوط زمانه ی دلگیر
ای طلوع سپیده در یلدا،
از فسونت فسانه می خواهم
هم نفس با نسیم زلف رها،
شعرهای نگفته ام گل کرد
گوشه های فرود و اوجش،
را با سکوت و ترانه می خواهم
نبض احساس من پریشان است،
ای طبیب زمان دلتنگی
شادی آور به ناز می دانی،
مرهم شاعرانه می خواهم
پر زصهبای ناب کن جامم،
از لبت آن شراب شورانگیز
رود جاری شعر چشمت را ،
بر لبانم روانه می خواهم
شنتیا ربانی