۱۸:۲۷ ۱۳۹۴/۱۰/۳۰
دلبرم رفت و نگاهم در پي اش بيمار شد
عشق خود از من گرفت و همدمم ديوار شد
عاشقش بودم ولي با رفتنش احساس من
در كنار پنجره با ياد او آوار شد
كاش گاهي بگذرد از كوچه ي دنياي من
عمر من پايان گرفت و حسرتم ديدار شد
اين دل دلخسته و عاشق در اين درياي فكر
عاقبت تنها شد و پيشاني اش تب دار شد
در تب عشقش مداوم سوختم اما دلم
با همه عاشق كشي ها باز هم بي يار شد
در پس ديوانگي هايي كه كردم در پي ات
پشت سر گفتي فلاني فاقد رفتار شد
كاش قاضي حد زند اين عاشق وابسته را
تا كه شايد عقل من از خواب شب بيدار شد