۱۴:۴۳ ۱۳۹۴/۱۱/۱
بگذار که بر شاخه ى اين صبح دلآويز
بنشينم و از عشق سرودى بسرايم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال
پرگيرم از اين بام و به سوى تو بيايم
خورشيد از آن دور از آن قله ى پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سيمرغ طلايى پر و بالى ست که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپويم
هر روز در آيينه ى جادويى خورشيد
چون مى نگرم او همه من ، من همه اويم