۱۸:۵۵ ۱۳۹۴/۱۱/۱
چه حال ناخوشی دارم،پُر از تشويشِ تقديرم
هراسِ مرگ را دارم،ولی از زندگی سيرم
ميان سرنوشتِ خود،غريب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بيجا،دچار رنجِ تزويرم
نگاهم ميکند دنيا،به حالم سخت ميخندد
که من در فکر آزادی،ولی او کرده زنجيرم
ندارم چاره ای اما،درونم خلوتی دارم
تمام غوره هايم را،بدانجا آب ميگيرم
منی که زندگی با او،سرِ جنگی عبث دارد
چه ميداند که من هر روز،هزاران بار ميميرم
کجا رفت آن نگار من،خيالش،من که خوشحالم
نميداند که بعد از او،چه بی اندازه دلگيرم