۲۲:۳۰ ۱۳۹۴/۱۱/۱
رفت و بعد از رفتنش آن شب چه باراني گرفت
بوته ي ياس کنار نرده ها جاني گرفت
خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفاني گرفت
لحظه اي با شمعداني ها مدارا کرد و رفت
از من بي دين و ايمان، دين و ايماني گرفت
رفتنش درد بزرگي بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراواني گرفت
خسته و تنها رهايم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آساني گرفت
عاقبت هرگز نفهميدم گناه من چه بود
از من نفرين شده امّا چه تاواني گرفت..❤️