۱۸:۳۹ ۱۳۹۴/۱۱/۳
[Forwarded from Sim@]
اینکه نمی شود
هر زمان بخواهی بیایی
و عطر شکوفه های گیلاس را
در دالان تنهایی من
خاطره کنی
و دوباره با تن پوشی از زمستان
ترکم کنی!
اینکه نمی شود
هر صبح چای و پنیرکی
بر سفره ی بی رنگی من
بگذاری
و بعد
در طولانی ترین مسیر روز
بی خیال از وعده های شیرین صبحگاهی ات
رهایم کنی!
آخر یا باش
یا بگذار دستهای تنهایی را
از گوشه ی اتاقم بگیرم
تا لااقل وقت قدم زدن در دالان تاریک و غمزده ی خاطراتت
تنها نباشم!
دلخوشی های گاه و بیگاهت
پرنده ی آزاد خیالم را
اسیر کرده ست..
بگذار همدمم همان
تارهای عنکبوت بسته شده
در چهارچوب سقف ترک خورده ی ذهنم باشند!
من این همه بهانه های نبود در بودت را
نمی خواهم!