۱۰:۲۰ ۱۳۹۴/۱۱/۴
یک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستم
ساقی نظر انداخت ، به میخانه نشستم
بر چشم زدم طعنه ، که این بار ، نیازی
زان ، مستی چشمش ، دل دیوانه شکستم
گفتم ، نزنم زخمه بر این ساز مخالف
با نقمه ی تارش به طربخانه نشستم
دیدم نتوان بگذرم از مستی عشقش
مجنون شدم و از خود و بیگانه شکستم
تا آنکه نسوزم ، به ره عشق ، دگر بار
بر شمع رخش ، باز چون پروانه ، نشستم
مستانه وضو کردم و در محضر ساقی
افسانه و پیمانه و بتخانه ، شکستم