۱۰:۲۰ ۱۳۹۴/۱۱/۴
قرارِ بےقرارے شد قرارم
من احساسِ تو را در انتظارم
ببين از دوريت بےروزگارم
زمستانم ڪہ در سوگِ بهارم
من آن ابرم ڪہ خشڪم، نا ندارم
ڪہ در اندوه دورےها ببارم
ستاره، آسمان، روز مےشمارم
عزيزم، عاشقم، مجنون و زارم
بيا نورے بده بر تارے شبهاےِ تارم
ڪہ بےتو لعنتيست بر هر چہ دارم
نمےدانم ڪہ در دورے بہ قلبت ماندگارم
"ولے اما تو را تا حدِّ جانم دوستت دارم.