۲۱:۳۲ ۱۳۹۴/۱۱/۵
زندگی بازی عجیبی دارد...
دائم سوار بر بال بادی گویا...
بخواهد می برد...
نخواهد جا می گذارد...
گاهی احساست رو گردنبند ی از اشک می کنی
بر گردن می آویزی
که مبادا ناگهان تعداد اشک هایت را فراموش کنی....
گاهی معامله می کنی اشک هایت را
با تعداد شکستن های دلت...
با یک حساب سر انگشتی
دستت می آید
این بار این اشک ها رو
کجا بریزی
بر سر عروسی که جایت را گرفته
یا بر سر خودت
که اصلا کنار داماد جایی نداشتی
زندگی بازی عجیبی دارد
گاه سر شار از احساسی
به کسی پناه می بری
در اغوشش مامن می گیری
در گوشت آواز عاشقی می خواند
در گوشش از عشق می گویی....
خواب بر پلک هایت که نشست
کافیست هوسش حال تو باشد
احساست را می دزدد از حسادت
چشمت را که باز کنی
تازه می بینی
ای وای بر این دل غافل
نه دلی مانده
نه عشقی
نه یاری
و نه حتی هوسی
دیگر تنها میشوی...و تنهایی ات انقدر بزرگ می شود
که حجم احساست را
در خود می بلعد....