۲۲:۰۸ ۱۳۹۴/۱۱/۵
بخند تا که زمستانِ دل، بهار شود
دوباره نیمه شبی دست و دل به کار شود
اگر چه طعمِ غزلهای شاعرت تلخ است
بخوان که کنجِ لبانِ تو خوشگوار شود
مَویزِ سرخِ لب و چشمهای بادامت
بیا که خانه پر از عطرِ خشکبار شود
خجالت از رُخت آفتاب کشد، بُگذار
دوباره روشن از آن صورت، این دیار شود
اگر که گوشه ی آغوشِ تو قفس باشد
دوباره طالبِ آنم که دل، دچار شود
به دوست دارمتِ هر غزل قسم، دیگر
تمامِ شاعری ام، صرفِ این شعار شود
نداشت آینه ی قلبِ من جز این گناه
که با خیالِ تو گهگاه پر غبار شود
اگر که آبِ حیاتم دهند می گویم
تمامِ ثانیه هایش، فدایِ یار شود