۲۲:۰۹ ۱۳۹۴/۱۱/۵
همچــون غبـــار بر تنِ دنیــــا نشسته ام
بــاران نمیـــزند به ســـراپـــای خسته ام
عُمـــری کـــویر بودم و بی خنده تر شدم
از بس که ناگهان تنه خوردم شکسته ام
هِی دور میـــزند به سرم خـــاطراتِ تلخ
آنقدر له شدم که ترک خورده هسته ام
تـــاری که این زمـــانه تنیـــده بــرای من
دیگـــر اثـــر ندارد و آن را گســـسته ام
دنیـــا به کـــامِ مـــا که نزد چرخ ای خدا
بردم به دوش بـارِِ ِ کجی را که بسته ام
من،آسـمانِ غمزده از خشــمِ شب پُرم
مانند خنجــری زده ام زخـــم، دسته ام