خانه
2.98M

شعر و شیدایی

  • ۱۷:۵۳   ۱۳۹۴/۱۱/۶
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|28211 |24368 پست
    خسته ام مانند بیماری که جانش می رود
    جسم او می ماند و، روح و روانش می رود

    شاکـی ام مـانند صیـادی که آهـو دیـده و
    اشتـبـاهـی ناگـهان تیر از کمانش می رود

    من پلنگی عاشقم، وقتی هراسان می شود
    نیمه شبـهایی که ماه از آسمانش می رود

    از غمم ، هر کـس به لـب نام مـرا مـی آورد
    جان به لب میگردد و خون از دهانش می رود

    اندکی در خود نظر کن، تا نپرسی بعد از این
    این دل بی کس ، چرا تاب و توانش می رود

    سالهای عمر من ، در پای چشم روشنت
    هم بهارش می گریزد، هم خزانش می رود

    عاقبت یک روز ، می فهمی بهای عشق را
    روزگـار بـی وفـایـی هـا ، زمــانـش مــی رود....
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان