۰۰:۱۰ ۱۳۹۴/۱۱/۹
"آمدی جانم به قربانت" چه پنهان آمدی
بی خبر مانند یک ناخوانده مهمان، آمدی
آمدی آهسته صاحبخانهی قلبم شدی
تا بنا از نو کنی، این قلبِ ویران، آمدی
با خودش می بُرد، آن سیلابِ تنهائی، مرا
مثل یک ناجی میان موج و طوفان آمدی
فرصتم کم میشد و هرلحظه، دردم بیشتر
خوب دانستی که محتاجم به درمان، آمدی
چشم هایت را برایم ارمغان آورده ای
با نگاهی گرم و با لب های خندان آمدی
فکر می کردم زمانش دیر شد دیگر، ولی
بهترین وقت است، خوشحالم که الان آمدی