خانه
2.98M

شعر و شیدایی

  • ۱۰:۳۴   ۱۳۹۴/۱۱/۱۱
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|28211 |24368 پست
    آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
    ترک از خراسان آمدست از پارس یغما می برد

    شیراز مشکین می کند چون ناف آهوی ختن
    گر باد نوروز از سرش بویی به صحرا می برد

    من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان
    کان چشم خواب آلوده خواب از دیده ما می برد

    برتاس در بر می کنم یک لحظه بی اندام او
    چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا می برد

    بسیار می گفتم که دل با کس نپیوندم ولی
    دیدار خوبان اختیار از دست دانا می برد

    دل برد و تن درداده ام ور می کشد استاده ام
    کآخر نداند بیش از این یا می کشد یا می برد

    چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعده ای
    دیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا می برد

    حاجت به ترکی نیستش تا در کمند آرد دلی
    من خود به رغبت در کمند افتاده ام تا می برد

    هر کو نصیحت می کند در روزگار حسن او
    دیوانگان عشق را دیگر به سودا می برد

    وصفش نداند کرد کس دریای شیرینست و بس
    سعدی که شوخی می کند گوهر به دریا می برد
    #سعدی
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان