۲۱:۵۴ ۱۳۹۴/۱۱/۱۲
مهتاب که مفسر دریای تنهاییام بود، خورشید را رد کرد و کنار پنجرة نیمهباز یک دلواپسیِ صورتی شاعر شد. اینجا که تنهایی یک قدم به اسکلة زندگیام لنگر انداخته، چرا به پیشباز دستهایم نمیآیی؟ تو که پيچكها را پُر از تمنای یک دعوت از یقین باران کردی، چرا نفسهایت این همه فاصله را میشمارد و ترنّم یک شبنم از خندههایت قدمبهقدم به دوری دستهایت نزدیکتر میشود؟ تو که از جوانه های کبود سبدی از حرفهایم را چیدهای و کنار خوشههای آرامش میفروشی، به این برگهایی که روی سرود جادهای بیانتها، دستخوش دلتنگی ارغوانی شدهاند نگاه کن و ترانة چشمهایت را روی آنها بپاش!من و تو پُر از کوچ نبودنهایی هستیم که یک قدم مانده به پنجرة انتظار، بهار را خواب میبینند؛ پُر از آیینههایی که گلدانها را با مهربانیشان غافلگیر میکنند و جواب یک تُنگ خالی را با دریایی از ستاره میدهند؛ پُر از آواز اُرکیدههایی که لبخند ماهیها را جشن میگیرند و در پی حس قشنگ خنده، حجم زمان را گُلکاری میکنند.