خانه
2.98M

شعر و شیدایی

  • ۱۷:۴۶   ۱۳۹۴/۱۱/۱۴
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|28211 |24368 پست
    بیگانه شبی آمد شب در قدمش گم شد
    غم در دم او رفت و در بازدمش گم شد

    چشمش عسلی ،مشکی یا اینکه نه آبی بود
    تشخیص نمی دادم از بس که شرابی بود

    از جنس پری بود و در قالب زن رقصید
    بی واهمه در عمق تنهایی من رقصید

    در آتش او قلبم هی دف زد و بعد از آن
    جوشیدمو از آن سو می آمد و بعد از آن

    فهمید که دلتنگ عطر خوش بارانم
    باران شد و بی وقفه سر زد به خیابانم

    سرگیجه ی مزمن را هی رفتم و هی رفتم
    در یک تب رویایی تا بوسه به وی رفتم

    شاید همه ی شعرم مفهوم همین بند است
    خندید و یقین بردم منشور خداوند است

    در عمق دلم خود را هی کاشت و بعد از آن
    برخاست و چادر را برداشت و بعد از آن

    صد مرتبه آن چادر جذاب ترش می کرد
    خود کشف حجابی بود چادر که سرش می کرد

    او بود و در آن بودن خالی شدم از کمبود
    دلشوره ی این دنیا کم بود اگر هم بود

    او بود و دلم خوش که غم های دمادم رفت
    افسوس که چون یاغی شب آمد و شب هم رفت
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان