۱۸:۰۳ ۱۳۹۴/۱۱/۱۴
من به لبهای غزل خوان شما مشکوکم
نکند عاشق سبزی نگاهم شده ای
من خودم عاشق چشمان سیاهی شده ام
نکند صید غریبی، تو به دامم شده ای
غم عشاق پریشان ببرد جان مرا
نکند داغ جدیدی، تو به جانم شده ای
سنگها خورد به بالم به سر بام دگر
نکند مرغ اسیری، تو به بامم شده ای
بر سر دار کنون از نگهم خون برود
نکند مرتکب جرم عیانم شده ای
پیر گشتست دلم، ظاهر حالم منگر
نکند شیفته ی روی جوانم شده ای
برو خود را برهان از غم و بیداد زمان
به گمانم که نه آگه ز خزانم شده ای!!