۲۳:۲۵ ۱۳۹۴/۱۱/۱۴
درِ ميخانه خماريم كجايى ساقى
فارغ از يار و دياريم كجايى ساقى
سر خود را به ره عشق بداديم و برفت
همچو حلاج به داريم كجايى ساقى
ما در انديشه ى يك لاله رُخى سوخته ايم
جرعه اى ناب نداريم كجايى ساقى
چهار فصل دل ما منظره ى پاييز است
در پىِ فصل بهاريم كجايى ساقى
ساقيا جرعه بنوشان كه بسى در طلبِ
طاقت و صبر و قراريم كجايى ساقى
مثل يك برده ى عصيانگر نافرمانيم
شرمِ ارباب نداريم كجايى ساقى