۰۱:۰۸ ۱۳۹۴/۱۱/۱۵
با همین دست ، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی ... جان تو عادت کردم !
جا برای من گنجشک زیاد است ولی ...
به درختان خیابان تو عادت کردم
گرچه گلدان من از خشک شدن مــــیترسد
به ته خالــــی لیوان تو عادت کردم
دستم اندازه ی یک لمس بهـاری سبز است
بس که بی پـــرده به دستان تو عادت کردم
مانده ام آخر این شعر چه باشد ... انگار
به ندانستن پایان تو عادت کـــردم......!!