۱۳:۲۸ ۱۳۹۴/۱۲/۴
راز آن چشم سيه گوشه ي چشمي دگرم کن
بي خودتر از اينم کن و از خود به درم کن
يک جرعه چشاندي به من از عشقت و مستم
يک جرعه ي ديگر بچشان، مست ترم کن
شوق سفرم هست در اقصاي وجودت
لب تر کن و يک بوسه جواز سفرم کن
دارم سر پرواز در آفاق تو، اي يار
ياري کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاري ز هنر نيستم اما تو عبوري
از صافي عشقم ده و عين هنرم کن
صد دانه به دل دارم و يک گل به سرم نيست
باران من خاک شو و بارورم کن
افيون زده ي رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه اي از آن لب شيرين شکرم کن
پرهيز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بداني، خبرم کن
شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ي تو، مختصرم کن