۱۱:۱۲ ۱۳۹۳/۱۰/۲۴
خواهرم قبل بارداري شاغل بودن از زمان بارداريشون ديگه سر كار نرفتن الانم هم ميگن حسام خيلي بهشون وابسته شده و خواهرم كل طول روز رو بايد باهاشون بازي كنه
خواهرم ميگن ديروز رفتن خونه مادر همسرشون خواهرم خواسته چند دقيقه استراحت كنه و بخوابه
حسام اومده گفته بايد بياي با من بازي كني تو آسمون رو نگاه كن خورشيد تو آسمونه هنوز شب نشده كه بخواي بخوابي
در كل تمام روز رو بايد در اختيار حسام باشن و برنامه پارك رفتنشون هم كه نگو روزي چند ساعت خواهرم رو مجبور ميكنه كه با هم برن پارك
الان مثلا روي تاب داشت بازي ميكرد اما هر دقيقه خواهرم رو صدا ميزنه كه cd فلان شعر رو برام بگذار