خانه
6.6M

كافه گفت وگو ...

  • ۰۹:۵۷   ۱۳۹۳/۱۱/۸
    avatar
    کاپ آشپزی کاپ عکاس برتر 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|48382 |46689 پست
    از اونجايي كه توي كتاب خوندم خيلي عقب افتادم 

    صبحها توي مسيرم هم وقت گير بيارم شروع ميكنم به خوندم آخه من 3-4كورس ماشين سوار ميشم و شهر محل كارم با شهر محل سكونتم فرق ميكنه خلاصه يكي دوساعتي توي راهم براي همين زمان  طولاني توي مسيرم

    خلاصه صبح سوار تاكسي شدم و تاتاكسي بخواد پر بشه زمان ميبره منم گوشي رو دراوردم و شروع كردم به خوندن 



    از اونجايي كه صندلي جلو نشسته بودم متوجه نشدم كي ماشين پر شد و راه افتاد 

    من همچنان مشغول خوندن بودم 



    يه لحظه سر رو بلند كردم ديدم  شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

    اي واي من شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

    من كجام freaking out smiley

    غير از من كسي توي تاكسي نبود 

    freaked out smiley

    من كه با تعجب به اطراف نگاه ميكردم متوجه بشم دقيقا كجا هستم  

    تابلو خوش آمديد يكي از  شهرهاي اطراف رو ديدم اواي من اينجا چه ميكنم very shocked smiley

    راننده محترم هم كه يه آقاي مسني بودن با لبخندون نگاه ميكرد 



    بعدشم گفت ميدونستم كجا پياده ميشيد ولي گفتم شايد امروز جاي ديگه اي بريد

    من: شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

    راننده :

    بعدشم در كمال خونسردي بدون اينكه من حرفي بزنم دور زدن و من رو جلوي در محل كارم پياده كردن 

    و همچنان خوشحال پول تاكسي دربستي رو از من گرفتن 

    و من همچنان در شوك بودم 

    و با خجالت پياده شدم و اومدم سركار



    راننده :
    ویرایش شده توسط mona mona در تاریخ ۸/۱۱/۱۳۹۳   ۱۰:۳۱
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان