منم یه شب از خونه مامان میخواستم برم خونه خودمون فاصله خونه قبلیمون زیاد بود همسرم ماموریت بود ساعت 9 شب اومده بود منم دیدم خسته ست گفتم خودم برم خونه هرچی مامان اصرار کرد نموندم خواستم شجاعتمو نشون بدم میخواستم تاکسی بگیرم گفتم خط سوار شم مطمئن تره سوار شدم و رفتم توی راه حواسم به چیزای دیگه بود خلاصه بعد از مدتی فکر کردم رسیدم دیدم همه دارن پیاده میشن منم پیاده شدم یکم رفتم هرچی نگا کردم دیدم اطرافم خیلی نا آشناست انگار همه کسایی که پیاده شده بودن غیبشون زد مونده بودم چکار کنم یه جای خیلی پرتی بود تاریک و ساکت خیلی وحشتناک
واقعا مونده بودم چکار کنم به هزار چیز ترسناک و خطرناک فکر کردم به هیچی نمیتونستم اعتماد کنم
با همسرم تماس گرفتم ولی نمیدونستم کجام هیچ تابلویی اسمی هیچی نبود واقعا داشت گریه م میگرفت
هرچی دعا بلد بودم خوندم خلاصه یه مسیر خیلی وحشتناکو انتخاب کردم البته دیگه چاره نداشتم و رفتم تا به بلوار اصلی رسیدم اونوقت تازه فهمیدم باید کجا برم

بیچاره مونده بود با این قیافم به من چی بگه ؟؟!!
