۱۳:۳۳ ۱۳۹۳/۱۲/۲۶
آلماجون
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید بهسوی روزن چشم
سزای تکیهگهت منظری نمیبینم
منم ز عالم و این گوشهی معیّن چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنجخانهی دل میکشم به روزن چشم
سحر، سرشکِ روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخستروز که دیدم رخ تو، دل میگفت:
اگر رسد خللی، خون من به گردنِ چشم
به بوی مژدهی وصل تو تا سحر، شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوکِ دلدوزِ مردمافکن چشم