بعضی ها برایمان یک فنجان قهوه داغند ...که در شبی برفی ...در مسافرخانه ای بین راه ...سر می کشیم و ...بعضی ها کبریتی روشن اند ...تا تاریکی هایمان را ...لحظه ای ...فقط لحظه ای آتش بزنند ...بعضی ها اما ...تنها قطره ای اشکند ...در چشمانمان حلقه می زنند ...تا می اُفتند ...روی گونه های منی حالا ...سر می خوری ...و می رسی به لبهایم ...بعضی آدم ها ، چقدر تلخند ...
