۱۴:۰۶ ۱۳۹۴/۶/۲۳
قرار اول و آخر ما بود
کافه تریای زندگی
پای پیشخوان حادثه
سر قرار بودنمان
تو یک فنجان
چای بودی در دستان بی تابم
داغ و زیبا
من حتی از نگاه کردن به تو لذت میبردم
نمیدانی چقدر
حریص سر کشیدنت بودم
به یکباره سرکشیدمت
سوختم
بودنم گر گرفت از تو
...
سرقرار بودنمان
من یک فنجان
قهوه فوری بودم،در دستان بی حوصله تو
که بودنم را
آرام آرام فوت میکردی
میخواستی سرد شوم
آنقدر سرد که بگویی
سردشد دیگر
نمیخورم
...
حالا من ،مانده ام اینجا
تلخ و سرد
سر قرار اول وآخر بودنمان
کافه تریای زندگی
پای پیشخوان حادثه