metalik :
نه بابا خیر سرم داشتم حاضر میشدم که بریم بیرون واسه همون تو جیبم بود
جدی خودم از این سوتیام خسته شدم طفلی هادی دلم واسه اون میسوزه که دلش به من خوشه 
چندروز پیشم مامانم شیشه ترشی رو داد به من که ببریم واسه خالم گفت مواظب باش نشکنه اومدم کفشامو بپوشم اصلا فراموش کردم تو پلاستیک چیه انداختمش رو پله شکست

واقعا؟! زدی شیشه ترشی رو شکوندی؟ اصلا شگون نداره اینا همه ش نشونه ست 
ولی واقعا خیلی باحالی بابا یه روز رو مثلا 3 مرداد رو به عنوان روز بدون سوتی ثبت کن تمرکز کن یه روز سوتی ندی لااقل! 