بهزاد لابی :
هلما :
سلام آقا بهزاد . نوشه جان .
از من نا امید شدی رفتی سراغ دیبا 

سلام هلی ممنون. چطوری؟ تو چیکارا میکنی؟ مامان نشدی؟
خیاطی؟ شیطونی؟
آره والله. همه که رفتن. تو هم کلوچه ها رو آوردی یه کم خشک میشه گلوی آدم خوب. گذاشتی رفتی. دیگه گفتم ایندفعه نفرستمت پیش حسینی و دیبا جورت رو بکشه 

خوبم مرسی تشکر . شما خوبی ؟ هیچ طبقه معمول خیاطی میکنم و این دو هفته هم در حال رب درس کردن هستیم .
ن بابا . ببخشید دیگه انشاالله دفعه بعدی .
بازم به دیبا که جورمو میکشه .