بهزاد لابی :
به به، ممنون هلی. چقدر الان میچسبه، داشتم هلاک میشدم 
من یه خاطره بامزه از آب هویج بستنی دارم اونم اینه که یکی از نزدیکان ما خیلی دوست داره، خانمه. بعد یه روزی حالش بد شده بوده تو خیابون زنگ میزنه به داداشش که بره دنبالش.
داداشش میگه چی شده؟ اونم میگه قندم افتاده نمیتونم راه برم، نشستم فلان جا، تو بیا دنبالم.
داداشه هم میگه باشه الان یه لیوان آب طالبی میگیرم و زودی میام. خانمه با اون حال زارش میگه، نهه نههههه آب طالبی نهههه، آب هویج بستنی بگیررر 

نوشه جان .
هخخخخ چه قدرم حالش بد بوده واقعا