یک فنجان درد دل بدون شکر برای تو آورده امبنوش… تا از دهان نیفتاده… بنوش…...آب در هاون کوبیدن است اینکه من شعر بنویسم و تو فال قهوه بگیریوقتی آخر همه شعرهای من تو می آیی و ته همه فنجان های تو من می روم …...امشب دلم تو را می خواهدنشسته روبروی صندلی مقابلمدر سکوت سرد این کافهتا تو مرا در آغوش کشی …...هوا سرد شده …نه ! نه …هوای من سرد شده …حتی گرفتن فنجان قهوه هم ، دردی را دوا نمی کند …گرمای وجودت را می خواهم …چرا صندلی رو به رو خالی ست ؟
بفرماييد صبحونه دوستان