درخشش ( 1980 ) : اقتباس استنلی کوبریک از داستان استیون کینگ ، منجر به خلق شاهکاری به نام درخشش شد. فیلمی که ابتدا زمینه را برای خلق ترس فراهم می کند و سپس تا سر حد مرگ شما را می ترساند. داستان از این قرار است که جک ( جک نیکلسون ) به همراه همسرش وندی ( شلی دوال ) و فرزندشان در زمستان عازم هتلی می شوند تا بتوانند در آنجا به مدت 3 ماه هم به شغل سرایداری بپردازند و هم جک بتواند داستانی را که می نویسد به پایان برساند اما در ادامthe_shiningه ماجرا جک از یک نویسنده خونسرد تبدیل به روانی به تمام عیار می شود که قصد کشتن خانواده خود را دارد. اگر از تماشاگران سینما بپرسید به شما خواهند گفت یکی از بهترین فیلمهای ترسناکی است که در عمرشان دیده اند، اما اگر از عوامل فیلم ( مخصوصا خانم شلی دوال ) درباره این فیلم بپرسید به شما خواهد گفت که کابوس بوده است! کوبریک این فیلم را با وسواس بسیار زیادی ساخته است. صحنه ای که سیلی از خون در هتل اتفاق می افتد را سه بار گرفت تا بالاخره به صحنه مورد نظرش رسید! ( تمیز کاری این صحنه بعد از هر بار برداشت حدود 9 ساعت به طول می انجامید ) در مواجه با شلی دوال تا حد جنون از او بازی گرفت به نوعی که دوال بعدها گفت که قصد کشتن کوبریک را داشته! اما تمام این اتفاقات برای ما تماشاگرها تبدیل به فیلمی شد که ترس از تک تک دیوارهای هتل آن تراوش می کند. جک نیکلسون در بیاد ماندنی ترین نقش زندگی اش ، به خوبی شخصیت متزلزل جک را به تصویر کشیده است . نوع راه رفتن نیکلسون در هتل کافی است تا بیننده چشمهای خودش را ببنند تا او را نبیند! اما اوج هنرنمایی نیکلسون و البته کوبریک به صحنه ای مربوط می شود که در آن جک با تبر در هتل به دنبال وندی و پسرشان راه افتاده است و آنها از ترس جک در دستشویی مخفی می شوند. اما جک با تبر در را می شکند و بعد هم سرش را از وسط در به داخل آورده و خطاب به وندی می گوید : جانی اومده !
