من خاطره ای از سال 63 براتون میگم . خودم فکر میکنم کلاس سوم ابتدایی بودم . خواهر کوچیکم حدود دو ساله و خواهر بزرگم پانزده ساله . مامانم خونه نبود . در زدند . ما هم تو حیاط بازی میکردیم . از پشت در پرسیدم کیه ؟_مرضیه خانوم (همسایمون که میدونستیم خواهرم رو واسه ی برادرش می خواد.حالا مامانم گفته بود که قرار نیست دخترش رو زود شوهر بده و دختر قصد ادامه ی تحصیل داره ولی بنا به اقتضای زمان که اون موقعها خواستگارها سمج تر بودند بازم تشریف آوردند. )خواهرم طفلک به من گفت میرم دستشویی تو در رو باز کن بگو مامانم و خواهرم خونه نیست . منم درو باز کردم و خیلی ریلکس گفتم .مادر مرضیه خانم بادستش دررو هل داد و اومد تو دنبالش هم مرضیه خانوم با دو تا خواهر دیگش . من :خانوم مامانم و خواهرم خونه نیستن . گفتن عیب نداره تو حیاط میشینیم تا بیان . تو حیاطمون زیر درخت گلابی میز و صندلی داشتیم . قشششششششششششششششنگ با خیال راحت نشستن . من خواهر کوچیکم رفت سمت دستشویی و هی در میزد . هی میکشیدم میاوردمش سمت خودم باز میرفت سمت دستشویی . خلاصه بعد از چند دقیقه متوجه شدند که واقعا دختره قصد ازدواج نداره که رفته خودشو تو دستشویی حبس کرده . دعوت میکنم از لواشک جون . آهو جون .