خانه
1.24M

من شما را به چالش دعوت میکنم!

  • ۱۱:۵۹   ۱۳۹۵/۶/۱۴
    avatar
    دو ستاره ⋆⋆|3419 |2289 پست

    من خاطره ای از سال 63 براتون میگم . خودم فکر میکنم کلاس سوم ابتدایی بودم . خواهر کوچیکم حدود دو ساله و خواهر بزرگم پانزده ساله .
    مامانم خونه نبود . در زدند . ما هم تو حیاط بازی میکردیم . از پشت در پرسیدم کیه ؟
    _مرضیه خانوم (همسایمون که میدونستیم خواهرم رو واسه ی برادرش می خواد.حالا مامانم گفته بود که قرار نیست دخترش رو زود شوهر بده و دختر قصد ادامه ی تحصیل داره ولی بنا به اقتضای زمان که اون موقعها خواستگارها سمج تر بودند بازم تشریف آوردند. )
    خواهرم طفلک به من گفت میرم دستشویی تو در رو باز کن بگو مامانم و خواهرم خونه نیست .
    منم درو باز کردم و خیلی ریلکس گفتم .مادر مرضیه خانم بادستش دررو هل داد و اومد تو دنبالش هم مرضیه خانوم با دو تا خواهر دیگش .
    من :خانوم مامانم و خواهرم خونه نیستن .
    گفتن عیب نداره تو حیاط میشینیم تا بیان . تو حیاطمون زیر درخت گلابی میز و صندلی داشتیم . قشششششششششششششششنگ با خیال راحت نشستن . من
    خواهر کوچیکم رفت سمت دستشویی و هی در میزد . هی میکشیدم میاوردمش سمت خودم باز میرفت سمت دستشویی . خلاصه بعد از چند دقیقه متوجه شدند که واقعا دختره قصد ازدواج نداره که رفته خودشو تو دستشویی حبس کرده .
    دعوت میکنم از لواشک جون . آهو جون .

    ویرایش شده توسط arnina در تاریخ ۱۴/۶/۱۳۹۵   ۱۲:۰۱
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان