بابت شرکت در چالش ...سپاس 

اتفاقن منم با این آهنگ خیلی خیلی خاطره دارم :)
اون موقع واکمن داشتم ...توی اتوبوس ولو ....بوی گازوئیل ...بغل دستی خواب ...یکمم بوی خیار
هوای آخر شهریور ....یع مشت تخمه توی دست ...یع کیسه آویزون برای زباله
دوتا زانو هام رو به صندلی جلو تکیه دادم ....ساعت حدودن 3 نصفه شب ...بیرون ظلمات
لامپ های داخل اتوبوس ...کم رنگ و کم جون ....
یجور حس آزادی تو وجودم موج میزد :) مخلصیم :)