ولی من عاشق قصه های جزیره بودم. خیلی واقعی بود و کلی باهاش ارتباط برقرار کردم. تازه سی دی زبون اصلیشو دارم هنوزم میبینم قابل توجه بهزاد بی سلیقه
جودی و آنشرلی و خانواده دکتر ارنست و فوتبالیستا و بچه های کوه آلپ و بنر و ... رو هم خیلی دوس داشتم.
ولی حنا رو خیلی دوس نداشتم، یه کم انگار کارتونش افسردگی داشت شاد نبود
سما جون، قصه های جزیره همون که سارا استنلی و فیلیکس و فیلیسیتی و خاله هتی اینا بودن دیگه ، درسته؟ آخییییی .. اگر اون بود که یادش بخیر .. ما خیلی جدی پیگیری میکردیم و دوس داشتیم پرین هم مثل حنا جزو کارتون دپرسی هامون بود ولی یه کم ملوتر اما من اون نونهاشون رو دوس داشتم! ولی کارتنی که از همه بیشتر ناراحتم میکرد دنی و آنت بود که طفلک لوسین کشتی پر از حیوانات با چوب برای آنت درست کرده بود اون هم زد شکوند چون هی اونو مقصر میدونست