مهرنوش :
بهزاد لابی :
|
قسمت
|
نویسنده
|
امتیاز
|
| 58 |
مهرنوش |
عالی/خیلی خوب/خوب/متوسط/ضعیف
|
|
نقاط قوت:
1- هیجان قسمت کشتن جادوگر خیلی خوب بود
2- بخش دوم که پلین به قلعه سانتامارتا رفت هم خیلی خوب بود
|
|
نقاط ضعف:
1- من هنوزم با خوندن جمله " محافظین جادوگر بعد از تشکیل دیوار محافظ، گوی هایی را به اطراف پخش کردند که بعد از برخورد به زمین منفجر شده و با رنگ سبز خیره کننده ای می سوخنتد، این علامت به خط شکنان دزرتلند بود که در فاصله ی نزدیکی منتظر باز شدن درب شرقی قلعه بودند، بلافاصله صدای نواخته شدن شیپورهای زیادی شنیده شده و زمین زیر پای حرکت سواره نظام دزرتلند به لرزه درآمد " به این اشتباه میفتم که نور سبز یعنی که در قلعه باز شده و حمله کنید. باید مفهوم تر مینوشتی
2- قسمت آخر کشته شدن جادوگر جا داشت طور دیگه ای باشه، الان یه کم منطقش رو از دست داد. شما 101 نفر بودید و ما هزاران سوار و 200 محافظ زبده برای جادوگر و پودین و برنارد و ... هر چقدرم که بگیم نیروهای دارک اسلو خفن بودن، اگه از قبل توافق نکردیم، قاعدتا سر جان، جون سالم به در نمیبرد. کسی هم در حین مبارزه از قلعه نیومد کمک. باید مثلا مینوشتی تعدادی نیرو برای نجات و واکنش سریع از دزرتلند اومدن.
|

آقا بهزاد بدیهی هست که خط شکن ها و پیاده نظام پیشرو دزرتلند در نزدیکی در حال آماده باش بودن که به محض باز شده در به درون قلعه حمله کنند، یعنی اونا همراه جادوگر نبودن، تیم سرحان به جادوگر حمله کرد مثل یک شبیخون و بدیهی بود که نمی تونست با افرادی که برای پشتیبانی حمله می کنند طرف بشه، برنامه این بود که بعد از کشتن جادوگر از همان تونل برگردند که بخاطر حمله سواره نظام شما نشد، من عمدا این حالت رو پیش آوردم که سرجان در موقعیت خیلی خطرناکی قرار بگیره و به شما پاس دادم ولی شما واقعا با بدترین سناریو ممکن این پاس رو ماست مالی کردید و من در ادامه این مورد رو جزو نقاط ضعف شما می نویسم، من که سرجان رو نجات ندادم که جزو نقاط ضعف من نوشتید! خودتون نجات دادید!
در مورد قسمت اول خوب من فکر میکردم این اعلام خطر برای دریافت کمک واضح باشه ولی اگر شما در دومین باز هم خوندید و باز هم واضح نیست دیگه حتمن به اشکالی داره

خوب ما قبلا قرار گذاشته بودیم که بدون هاهنگی قبلی، بلایی سر سران مهم کشورهای هم نیاریم. اگه من میخواستم داستان رو متمرکز کنم روی هزاران سواره نظامی که اونجا هستن، راهی جز کشتنش نداشتم. اینکه حالا مثلا یه جوری فرار میکرد و اینا شدنی نبود، مگه اینکه تمرکز کنم روی این مورد که مرگ جادوگر اینقدر مهم بود که ما فقط سعی کردیم بدون تلفات فرار کنیم و کسی سر جان رو نمیشناخت که بخواد بکشتش.
مثل این میمونه که الان شما با ارتشتون حمله کنید منم یه تنه آندریاس رو بیارم جلوی کل ارتش و با کشته شدن و اسیر شدنشم مخالفت کنم.
نمیگم تو مخالفت میکردی با کشته شدنش اما قبلش اصلا راجع به مرگ سر جان صحبتی نکرده بودیم و بنا هم به این نبود که در ازای جادوگر بمیره. برای همین دیگه نیومدم کلی توی کافه چونه بزنیم که این باید حتما بمیره.