مهرنوش :
در قشمت آخر خودم هم من برای سر جان اینو نوشتم:
فقط بعد از این بود که سرش را بلند کرد و متوجه شد که امکان برگشت به سمت تونل از دست رفته و هزاران سرباز دزرتلندی از شمال در حال نزدیک شدن هستند!
و الان متوجه نشدم که شما به چه چیزی در نجات سرجان انتقاد کردی و از من امتیاز کم کردی؟


شایدم من دچار سوتفاهم شدم. چون همینطور که خودت اشاره کردی توی حرفت با نوشان، برای اینکه مشکلی پیش نیاد. ما با تمام جزییات همه مسایلی که قرار بود اتفاق بیفته رو هماهنگ میکردیم. اینکه جادوگر بمیره، یا مثلا پودین اسیر نشه و ...
و با توجه به پیشینه قبلی که من یه جا توی هماهنگی بهت گفتم که خیلی تابلو هست که ما زودتر از شما جافری رو پیدا میکنیم، چون بخاطر شرایط جنگی حواسمون خیلی به اتفاقات گروهی که تازه باهاش جنگیدیم هست و توی داستانم بود که ما فهمیدیم یه اتفاقاتی افتاده. اما تو گفتی که نه یه جوری موقعیت رو نگه دار چون من با جافری کار دارم و براش نقشه هایی دارم. خلاصه درین حد هماهنگ میکردیم، برای همین من فکر نکردم که باید بیام یهویی سر جان رو بکشم و فکر کردم ماست مال این اتفاق رو گذاشتی به عهده من.
برای همین دیگه نیومدم توی کافه. شاید تو کلا چیده بودی که بمیره اما من فرض رو بر این گذاشتم که بیام تو کافه یا خصوصی بگم که سر جان اینجا حتما باید بمیره، دوباره باید بگردیم یه تلافی براش پیدا کنیم و ... نظم داستان به هم میخورد. چون قبلش هیچ صحبتی ازینکه قراره سر جان توسط افراد من کشته بشن رد و بدل نشده بود.
به هر حال من از جمیع اتفاقات فکر کردم که تو ماست مال رو گذاشتی گردن من و امتیاز کم کردم، تو هم امتیاز منو به خاطر ماست مال کردن کم کن. درست هم هست که بعدا حواسم جمع باشه 